تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مرا با نام کوچکم صدا بزن
شنبه نوزدهم مرداد 1387
دچار یعنی عاشق

من دچارم

سخت نیست

دچار بودن

دچار چیزی سخت

دچار کاری نا ممکن

دچار فکری بلند

دچار ارزویی

دچار یعنی عاشق

و من دچارم

و فکر می کنم

به حرف هایی که نباید دچارشان شد

به کارهایی که نباید دچارشان شد

به تویی که نباید دچارت شد

به باید ها

و نباید ها

و تمام دچاری ها سخت نیست

و تمام دچاری ها شیرین نیست

و چه سخت است

دچار چیزی سخت بودن ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:48  توسط مینا  | 

دوشنبه سی و یکم تیر 1387
به یاد او که باورم نمی شود دیگر نیست ... رفت ! به همین سادگی! و این واقعیت لعنتی که دست از سرم بر نمی دارد . دو روز است که دیگر نیست و من هنوز ... هنوز نمی توانم باور کنم که دیگر نمی شود او را روی پرده ی سینما دید . دیگر نمی شود او را هیچ جا دید. از بچگی باور نکردم ... رفتن کسی باورم نمی شد . حالا این منم که عین بچه ها ، به یاد تو که رفته ای می نویسم . تو که یکی بودی و یک نفر به اندازه ی تمام تاریخ سینما . برای تاریخ نقش افرینیها یکی بودی . برای تاریخ خاص خودت یکی بودی . و چطور می توان هنوز هم سینما را بدون تو دوست داشت؟ تویی که در سینما زندگی کرده ای و رد پایت را همه جایش می توان دید ... حالا که رفته ای و پیش خدا ارام گرفته ای ، روحت شاد و یادت گرامی .

دو قطعه شعر از شمس لنگرودی برای خسرو شکیبایی ...

                                   ... و دلش برای باجه ی سینما تنگ می شود

«اشباح»

بركه‌ي اشك است

سينه‌ام

و پرندگاني شاد

بازي‌كنان به صورت من آب مي‌فشانند.



آه خسرو، پادشاه شكست‌خوردگان!

تمام لشكريان پارچه‌يي‌ات متواري شدند

سربازاني از نور، سايه‌ها

تو خسرو اشباح بودي.



آه‌ها از هر سوي بامداد بيست و هشتم تيرماه

به خانه‌ي تو روان‌اند

تو خسرو اشباح بودي

سيرت نديده

تمام مي‌شوي.



دو بركه‌ي اشك است

سينه‌ام

و پرندگاني كه به صورت من آب مي‌فشانند

از پاهايت كه سرد مي‌شوند

خبري ندارند.



***

«مرا به حال خودم بگذاريد»



مرا به حال خودم بگذاريد

سنگ‌ها

خسرو مرده است

و شما بي‌قراريد

نامش روي كدام شما حك شود.



مي‌خواهم

در تاريكي سينما بنشينم

و رؤياهايم را ببينم

رؤياهايي كه فقط

در تاريكخانه‌هاي شما ظاهر مي‌شوند.



مرا به حال خودم بگذاريد

صف‌ها، باجه‌ها!

همه‌تان به خانه‌ي خود مي‌رويد

تنها اوست

در صف ناآشناياني بي‌بازگشت ايستاده است

و دلش

براي باجه‌ي سينما تنگ مي‌شود

تنها او

به پشت سرش نگاه مي‌كند و پيش مي‌رود.



مرا به حال خودم بگذاريد

تا صداي قطار را بشنوم

كه چهره‌ي او را دور مي‌كند.



آه خسرو مردگان!

با چشم بسته چطور بازي مي‌كني

در فيلمنامه‌اي كه نشانت ندادند

در جمع مردگان تماشاچي

كه از دلتنگي بسيار

آه مي‌كشند.



بازي مكن

فرقي ميان تماشاگر و بازيگر مردگان نيست.

بازي مكن

خيمه‌شب‌بازي‌ها فقط براي ادامه‌ي زندگي بود



شمس لنگرودي

بيست و هشتم تيرماه 87

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:54  توسط مینا  | 

دوشنبه هفدهم تیر 1387
محله ی قدیمیه ما تو یه همچین روزی چراغونی بود ... همه دهنشونو شیرین می کردن ... خونمون پر از ادم بود ... ااا ... همین چند سال پیش بودا ... همین چند سال پیش که یه روز از در خونه اومدم تو و ...

تا قبل از اون ما همش تو خونه تنها بودیم(من درواقع،یک نفر) ...بچه ی یکی یه دونه بودیمو خل دیوونه ... مامانینا می رفتن سر کار و ماام که همش تو کوچه بودیم و در حال بازیای خطرناک ... مثلا می رفتیم تو کوچه تمرین لوطی گری میدیدیم ... یا شوتبال بازی می کردیم ... یاام با بچه های محل دعوا می کردیم ... خلاصه همش در حال فعالیت بودیم و یه لحظه ام سر جامون بند نمی شدیم ...اون روزا خبری از یه همشیره یا داااش کوچیکه نبود که با خودمون ببریمش تو کوچه و یه ذره خودمون بشینیم !     تا اینکه یه روز از کوچه اومدیم تو خونه و دیدیم همه ی خاله ها هستن ... دخترخاله ها ،پسر خاله ها...همه! خان عمو ام با عیال و بچه هاش بود! خان داییم بود اخه! ماام مات و مبهوت وایساده بودیم که ببینیم چه خبره! بعد یه هو مامان اومد جلو و گفت : پسر گلم خواهر دار شدی ... ببین ابجیتو ... اره ابجی کوچیکمون بود ... اشتباه نمی کردیم ... ابجی کوچیکه همینجور بزرگ و بزرگتر می شد ... ماام هی غیرتی می شدیم و دست به سیبیلامون می کشیدیم ... قبل از اون واسه دخترخاله ها غیرتی می شدیما ، ولی خب ادم وقتی ابجی دار می شه مسئولیتش سنگینتره! وای به حال کسی که از ابجیه ما خوشش می اومد و می خواست بیاد خواستگاریش ... خونمون به هم می ریخت! خلاصه ما شدیم یه داااااااش واقعی ! هی می گفتیم ابجی چادرتو بکش جلو ... ابجی برو تو ... ابجی ...( الان کوجایی ابجی؟ خوبیت نره دختر ...) امروز اخه ...امروز اصلا هرجا دلت می خواد برو ! راستی مامان جان منم به شما تبریک می گم واقعا !امروز دوباره مامان شدی ... لوطی تر شدی امروز ! اخه ابجی کوچیکه می دونی چیه؟ مامانم گفت یه جوری مستیقیم بهت تبریک بگم ! حالا ایشالله امروز می بینیش! فائزه یه جوری غیرمستقیم بهش بگو که تولدتو از طرف من تبریک بگه! (اصلا فکرشم نمی کردم انقد پیچیده بشه)

تو یه همچین روزی بود ، اره! قشنگ یادمه ! که ابجی کوچیکه ی ما بلاخره پا به جهان گذاشت !

خب ماام (من و مامان)به نوبه ی خودمون می خواستیم بگیم که همشیره ... ابجی کوچیکه ...

 تولدت مبارک! 

ایشالله ۱۰۰ ساله شی نه ۱۲۰ ساله شی ... کیک تولدشم عین خودش شیرینه! لی لی لی لی ...

(از طرف دونفر به نامهای مامان نگین و آق دااااااشت)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:39  توسط مینا  | 

پنجشنبه ششم تیر 1387
گاهی اوقات حس می کنم یه چیزی روی فرش راه می ره . با گوشه ی چشم دنبالش می کنم و تا سرم رو برمی گردونم می بینم چیزی نیست . هیچی. ااا ... مگه می شه؟ یه بارچیزی نیست ... دو بار چیزی نیست...اخه چند بار می خواد چیزی نباشه؟ پس این سوسکه ... یادر واقع جونوره کی می خواد رو فرش ظاهر بشه؟ تا کی می خواد ما رو سر کار بذاره؟ مادر نزاییده بخواد ما رو سر کار بذاره اونوقت این سوسکه که یه ذره قد داره ها ... استغفرالله! سوسکه اخه فقط خودش نیست که . گاهی اوقات دوستاشم می فرسته شبا ... اره همون شبایی رو می گم که احساس می کنم یه چیزی تو جونمه ! ولی کو؟ این یکیم شاید بازم زائیده ی ذهن منه. منی که دیگه می دونم احساس راه رفتن یه جونور روی بدنم فقط و فقط یه احساس خیالیه. جونورای خیالی زیادن . جونورایی که وجود ندارن ولی تو هر جا که بری وجودشونو احساس می کنی . البته جونور داریم تا جونورا! یه نوع داریم گلاب به روتون از توالت در میاد . بگو خب . یه نوع داریم از سقف اویزون میشه . بازم بگو خب .یه نوع داریم هم خره هم خاکیه. یه نوع داریم خزندس یه نوع داریم پرندس یه نوعش ابشش داره ... خب بلاخره ما الکی که دو سال پشت نیمکت ننشستیم! تازه سال اولم اونموقع که اندازه ی فنجون بودیمم زیست می خوندیم ! اصلا بحث حشرات بحث گسترده ایه که در اینجا نمی گنجه! چه برسه به حشرات خیالی که از هویت و موجودیتشون بی خبریم ! راستی یادته مارمولک خان؟ یادته اونروزی که رو درخت بودی و بی هوا دستم رفت روی پوست سبزت و تو نمی دونم جیغ کشیدی یا نکشیدی ... اینو گفتم که از یه دوست قدیمی یاد کنم که سالهاست شاید مرده . چون احتمالا یه مارمولک که بیشتر از چند ماه یا چند سال که عمر نمی کنه. حیف! یا شایدم تموم این نشونه ها از طرف هزار پایی باشه که نه نیش داشت نه دندون نه ... فقط تنها گناهش این بود که راهشو تو زندگی اشتباه انتخاب کرده بود . شاید اون هزارپا اونقدر رو من تاثیر گذاشته باشه که من هر روز وقت و بی وقت منتظر اومدنشم. شاید تمام اینا به خاطر یه موش باشه که یه روزی تو گاز گیر کرد و نمی دونم عاقبتش چی شد .

شاید اون جونورناشناسم حق داره که هیچ وقت خودشو نشون نده .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:2  توسط مینا  | 

شنبه یکم تیر 1387
تک و تنها وسط کوچه ی تنگ ایستاده بودم و به برآمدگی های دیوار نگاه می کردم .به لوله های گاز متعددی که روی دیوار کنار در هر خانه وجود داشت و به چراغانی هایی که از همه ی انها بالاتر روی دیوار و توی هوا می درخشیدند. و شایددیگر هیچ چیز مهمتری برای من وجود نداشت . مهمترین چیز ها برای من از دست رفته بودند و دیگر چیزی برای از دست دادن وجود نداشت . دیگر "مهم" معنا نداشت . حالا بی اهمیت ترین چیز ها فرصتی یافته بودند برای نشان دادن ارزش خود. من اعتراضی نداشتم . هیچ اعتراضی.اصلا چرا باید اعتراض می کردم؟ به چی باید اعتراض می کردم؟به این که تو داشتی عروسی می کردی؟! خوب ... باید عروسی می کردی! شاید هیچ کس فکرش را نمی کرد که یک دختر بچه مثل همه ی دختر بجه های دیگر چرا باید بیرون بایستد . خوب می گفتند شاید رفته بیرون هوا بخوره . شایدم حوصلش سر رفته . آره! هم رفته بودم بیرون هوا بخورم ،هم حوصلم سر رفته بود . خوب این همه ادم که بیرون ایستاده اند،این همه بچه . منم یکی از انها. اصلا من هم یکی از بچه های همسایه ی خانه ی پدری ات که چندین سال است که انها را ندیده ای. انها هم عروسی تو دعوتند . ولی امده اند بیرون به دلیل گرگم به هوا بازی .صدای شلوغی : دست و سوت. شادی. صدای عروسی می اید:من با تو خوشم تو خوشی با دل من... از دست من و تو غصه ها خسته می شن ... کوچه پر است از ماشین های پارک شده و محله ی قدیمیتان چراغانی شده. خوب عروسی توست. گرچه من هیچ وقت نفهمیدم تو چطور عروسی کردی، ولی وقتی امدی عروسی کرده بودی. این عروسی توست که من برای اولین بار در ان حضور دارم... عروسی که هیچ وقت در ان حضور نداشته ام. نگاهم را به زمین می دوزم ... به اسفالت کوچه و به سایه ی روی زمین . سایه ی خودم. هوای بیرون بهتر است ، بیرون بودن بهتر است ! شاید چون هیچ وقت نمی توانم تصور کنم که ان تو چطوری است. مثل همه ی عروسی ها . چقدر خوشحالم که عروسی می کنی! مثل همیشه. اصلا تو از اول زندگیت عروسی کرده بودی . باز هم داستان همان است که همیشه بود ...تویی که عروسی کرده ای و چقدر خوب است که تو همانی هستی که همیشه بودی !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:55  توسط مینا  | 

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
بازم شبای فوتبالی ... بیدار موندنا ... کل کلا ... نفس های حبس شده ...لحظه ی چسبیدن توپ به تور دروازه ...

و گل! چه می کنه این بازیکن! پدیده ی این رقابتها! کنار زمین دویدنا ... غم ها و شادیا ... از ته دل داد کشیدنا ... برد و باخت و شاید مساوی و دیگر هیچ!

جام جهانی کوچیکی که گاهی وقتا از جام جهانیم بزرگتر می شه! و جریان زندگی در چمن سبز فوتبال ... دقیقه نودای حیاتی ... شاید قهرمانی و شاید حذف! شاید فریاد کشیدن و شاید تمام! خداحافظ جام ملتهای اروپا ...

و موجودیت فوتبالی که به تمام اینها می ارزد!

وباز هم فوتبال!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:45  توسط مینا  | 

پنجشنبه دوم خرداد 1387
گاهی اوقات من خوابم

و سلام کردن تو تا بعد از ظهر طول می کشد

و وقتی تو را می بینم یادخودم می افتم

و تو هم با دیدن من،

شاید یاد خودت می افتی

و شاید من تو نیستم

تو هم من نیستی

با اینکه ما یکی هستیم،

ولی تو کس دیگری هستی

نمی دانم چه کسی هستی

گذشته های دور من

و شاید حالای من

وقتی معصومانه به من نگاه می کنی

یادم می افتد که تو نمی توانی حرف بزنی

و تمام این مدت من بوده ام

که تو می شدم

و به جایت حرف می زدم

و من دیگر خودم نبودم

و این تو بودی که حالا حرف می زدی

و برای همه دست تکان می دادی

و سلام می دادی

و از جنگل می گفتی

از تمام کسانی که نمی شناختمشان

و یک روز به زندگی ام امدند

با زبان خودم

با فکر خودم

ولی من در ارزوی دیدن آنها ام

و در ارزوی حرف زدن تو

و ضربان قلبت

و اینکه واقعی شوی

یک خرس واقعی

و باز هم از جنگل بگویی

و مرا به ان جنگلی ببری

که خارج از نقشه ی جغرافیایی ست ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:10  توسط مینا  | 

جمعه بیستم اردیبهشت 1387
دلیل من از نوشتن فقط این بود که دوست داشتم بر می گشتم ... به اون قدیم قدیمای پر از تو . به کوچه های پر از تو . به اونموقع های پر از تو . به اونموقع ها که باورم نمی شه گذشته . به اونموقع ها که من به خاطر حروف اسم تو کتابا رو می گشتم . فرهنگ نامه ها رو .به اونموقع ها که تو بودیو هیچ چیزی اذیتم نمی کرد. هیچ چیزی ناراحتم نمی کرد ... ولی خیلی زود رفتی. زودتر از این حرفا .قرار ما این نبود. شایدم همین بود ... اخه ما هیچ قول و قراری با هم نداشتیم . هیچ نسبتی ، هیچ سنخیتی،هیچ شباهتی . هیچی. شایدم خوبیش همین بود .این که از اول هیچ قراری نبود . چه خوب بود! اونموقع ها که با بودنت هیچ وقت زندگی سخت نبود. من بچه بودم .فقط به خاطر این که تو بودی ... تو بودیو من به بچگیم ادامه می دادم .اما حالا که تو نیستی مجبورم بزرگ شم .فقط به خاطر غریبه هایی که منو قاطی بزرگترا می کنن.چون خودشون بزرگن و نمی خوان بذارن منم بچه بمونم . اما اگه تو بودی ،من حالا حالا ها بزرگ نمی شدم.اصلا شاید هیچ وقت بزرگ نمی شدم .به خاطر تو که تموم بچگیای من بودی .دلیل بچگیای من . زندگی من . کاش تو بودی و من ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:16  توسط مینا  | 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
خانه ی کنار فرودگاه

و صدای هواپیماهایی که کسی را اذیت نمی کرد

و فرش های قرمز

روی پله های قدیمی

برای ورود تو

که سالهاست رفته ای

و ساعتی که هواپیما می نشیند

و من خودم را در فرود گاه تنها می بینم

ویک لحظه به یاد ماهی های قرمزی می افتم

که متولد حوض ابی اند

و تصوری که از تو ندارم

و یک حس غریب

متولد فرودگاه

و گل های در دست ادم ها

و چمدان های در دست تو

و پله برقی های فرودگاه

و ادم هایی که به رفتن روی انها می اندیشند

و خانه ی خالی

کنار فرودگاه

و اسمان شلوغ خانه

و تویی که هواپیمایت تاخیر دارد

شاید از توی هواپیما خانه تان را ببینی

خانه ای که متولد ان هستی

و از کودکی شاید

همه ی هواپیماهای ان فرودگاه را دیده ای

و برای مسافران دست تکان داده ای

و حالا کسی نیست که برای تو دست تکان دهد

هیچ کس خانه نیست

حتی ماهی ها

و هواپیمای تاخیری نشست

و من نفهمیدم چه شد

و ان حس غریب

کی متولد شد

و من تکیه دادم به دیوار

و باز هم به ماهی ها فکر کردم

و خانه ی خالی پر شد از ادم

و تو برگشتی

بدون انکه من انتظارش را داشته باشم  ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:40  توسط مینا  | 

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
دوست داشتم موشکی داشتم

سرش به سوی اسمان

که هیچ وقت برنمی گشت

و در ان بهبوحه ی فراموشی

کسی منتظر ان نبود

و به ان نگاه نمی کرد

و من تنهای تنها

فقط برای سرگرمی

وبرای دل خودم

به ان نگاه می کردم

دوست داشتم می امدی

هم زمان با صعود آن موشک

که هیچ کس منتظرش نبود

و هیچ کس حتی به اوج گرفتنش امید نداشت

ومن برای اینکه با پرندگان اشتباه نشود

روی بالهای آن خط قرمزی کشیدم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:9  توسط مینا  | 

جمعه شانزدهم فروردین 1387
به ویرگول اعتقاد دارم

به موقعی که مکث می کنی

به نقطه اعتقاد دارم

به موقعی که تمام می شوی

واما تو ادامه داری

به خاطر همین است که تو سه نقطه ای

نقطه ی اول

نقطه ی دوم

نقطه ی سوم

و ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:47  توسط مینا  | 

سه شنبه سیزدهم فروردین 1387

سلااااااام ...   

خوبید؟ خوشید؟ سبزه ها رو گره زدید؟ ... خب خدا رو شکر ...          

  می خوام امروز از یه کسی یه متنی بذارم که خیلی خوب می نویسه ... من که خیلی نوشته هاشو دوست دارم!ولی فقط برای خودش می نویسه ! برای دلتنگیای خودش ... اینو یه موقعی نوشته که  دوست داشته بنویسه (ای بسوزه پدر عاشقی) ...

:                                          

کاش از پنجره های خانه مان نور نمی امد تو

دلم نمی خواست کسی بداند با که می گویم ,با که می گریم  و با که می خندم

دلم نمی خواست کسی بداند جز من و او  ,فقط من و او

من اکنون به انتها فکر خواهم کرد, که چه خواهد شد .

من ته این جاده ی ترسناک را نمی دانم

جاده ی زندگی من مثل تو انتها ندارد

من در این جاده , در تنهایی ,درشب و در زندگی گم شده ام

نمی دانم کی؟ ولی دلم می خواهد روزی انچه را می خواهم بدانم

نمی دانم چیست؟ این حس غریب کی ,کجا و چرا با من اینگونه کرد؟

ولی هر چه بود دوستش داشتم . حس غریب حسی بود که دوستش داشتم بیشتر از آسمان  ,بیشتر از باران  و شاید حتی

بیشتر از زندگی .

نوشته شده در پنج شنبه 11/1/84 توسط رویا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:52  توسط مینا  | 

چهارشنبه هفتم فروردین 1387
همیشه این من بودم که به تو خرده می گرفتم ... همیشه این من بودم که پولدار بودنتو می کوبیدم تو سرت. همیشه این من بودم که هر روز بهت می گفتم با پول نمی شه همه چیزو خرید . همیشه این من بودم که سر کلاس گذاشتنات باهات دعوام می شد... همیشه من ... من افتخار می کردم که پول باعث نشده تو زندگی راهمو اشتباه برم ... آره قبول دارم ... من بودم که می گفتم نظام اباد کلاس نداره اما ادمای مجسمه ایه شهرزیبا رم نداره ... من بودم که می گفتم تو یه جو معرفت نداری ... چون بچه ی بالا شهری ! من می گفتم تو هیچ وقت تو زندگیت سختی نکشیدی ... واسه همین انقد سوسولی! واسه همین از بارون می ترسی! واسه همین اون چتر کوفتیتو همیشه با خودت بر می داری! چون تو به ناچار زیر بارون نبودی که عاشق بارون بشی ... چون تو هیچ وقت سقفت اسمون نبوده که از بارون می ترسی! من می گفتم شما بچه پولدارا فکر می کنین همه چیزو می شه با پول خرید ... من می گفتم !همیشه این من بودم که از پول نفرت داشتم ! حالا باور نمی کنم ... این منم که از توام بیشتر عیدی جمع کردم؟ ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط مینا  | 

چهارشنبه هفتم فروردین 1387
همیشه همینجوریه ... سال تحویلو می گم! همیشه یه جور می یاد می ره که ادم نمی فهمه کی اومد و کی رفت؟ ... همیشه همینجوری سال تازه میشه ... با یه چشم به هم زدن! همیشه تخم مرغا بوی تو رو می دن! رنگ تو می شن! همیشه ماهیا ما رو تو خماری می ذارن ... تا میایم ببینیم از اب می پرن بیرون یا نه سال تحویل می شه! چه لحظه ی هیجان انگیزی! لحظه ای که دلم می خواد یه سال براش صبر کنم! لحظه ای که دلم می خواد به بهانش ماهی بخرم! لباس بخرم!سبزه بخرم! روزهای بعدش که دیگه هیچی ... خوردن و خوابیدن! درست ۱۰ سال پیش ... یادتون می یادجنگ ۷۷ می داد؟ ۱۰ سال گذشت!

سال نو مباااااارک!

دلتون شاد!

هر روزتون نوروز ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:34  توسط مینا  | 

شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
من مولاناام

و تو شمس

شاید من به اندازه ی مولانا بزرگ نباشم

اما تو به اندازه ی شمس مرا تغییر دادی

و من از وقتی که تو را دیدم،

شاعر شدم

و از وقتی تو را دیدم

 آدم شدم

و از وقتی تو را دیدم

خودم شدم

ومن مولانا شدم

از وقتی که تو شمس شدی

و تنها وجه شباهت من ومولانا این بود

که یک روز خدا

به شمس برخورد کردیم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:51  توسط مینا  |