تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> از پروازهایی که به خاطر سپرده شدند ...!
سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390
چند ساله که چهارشنبه سوری بیرون نمیرم . آخه هیچ چیزی برای خوش گذشتن وجود نداره . سر و صداهای بلند الکی برای من هیجان نداره ! اون چند سالی که بیرون میرفتم گاهی اوقات بخاطر بعضی چیزا خوش می گذشت اما الان دیگه ... نه! شب یلداها همیشه خوب بود و خوش می گذشت ... اما الان دیگه نه! آخه همه چی گرون شده! این گرونی که میگم یه بحث پیش پا افتاده نیستا! درسته همه جا ازش میشنوی و دیگه حالت از این بحثا به هم میخوره اما در گوشتو بیار تا بهت بگم واقعیت داره! به طرز وحشتناکیم واقعیت داره! و این خودش عاملیه برای خوش نگذشتن ... برای غصه داشتن و برای نابودی! حالا واسه بعضیا بیشتر واسه بعضیا کمتر .... الهی مسبب این عوامل بمیره براشون ... برای بیشترها! شاید اینطوری کمتر غصه بخورن... آره داشتم می گفتم .... قبل ترها ماهی خریدن خودش عالمی داشت ... لباس خریدن واسه عید .... اما الان اجبار شده ... انگار یکی داره مجبورت می کنه به همه ی اینا ... مجبورت می کنه که لباسایی که اصن به قیمتی که روش گذاشتن نمیخورن بخری و بعدش غصه بخوری و بگی حالا مگه مجبور بودم تو این گرونی؟! نه دیگه فایده نداره ... مادربزرگ همیشه چهارشنبه سوریا برای خودش شیربرنج می پخت ... اما امسال مادر داره براش می پزه تا ببره براش ... چون خودش دیگه نمی تونه ... شاید بخاطر همینه که چهارشنبه سوریای چند سال پیش بیشتر خوش می گذشت ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:17  توسط میم  | 

سه شنبه دهم آبان 1390
 

شخص الف :کاشکی من دایناسورت بودم *

شخص ب: ....

شخص الف: چند بار تلاش کردم اما نشد

شخص ب : ....

شخص الف: اونموقع دوسم داشتی؟

شخص ب : ....

شخص الف: اما اونو دوسش داری

شخص ب : ....

شخص الف: اما اونم مث من تنهاست

شخص ب : ....

شخص الف : اون دایناسور زشته تو ... همیشه تنهاست .

شخص ب : ....

شخص الف: کاشکی من دایناسورت بودم .

شخص ب : ....

شخص الف : گوش می کنی؟ اگه من دایناسورت بودم تنها و زشت بودم اما کاشکی دایناسورت بودم . این آرزویی بود که دیشب کردم وقتی ستاره ی دنباله دار رد میشد . چرا انقد دوسش داری؟

شخص ب : ....

شخص الف: اونقدی دوسش داری که آرزو کنم جاش باشم؟

شخص ب : ....

شخص الف : اون دایناسور بیچاره رو دوسش داری؟ چرا نداری؟ دلت براش نمیسوزه؟ چرا دوسش نداری اون دایناسور بیچاره رو؟ من خیلی دلم براش میسوزه .... آخه تو ... تو دوسش نداری . بیچاره دایناسوره . خیلی سخته که تو دوسش نداشته باشی آخه ... ولی کاشکی ... کاشکی من دایناسورت بودم.

شخص ب: حالا که فک می کنم می بینم اون دایناسور زشت تنها رو دوست دارم ... آره . دوسش دارم! زشته ... تنهاست ... اما دوسش دارم ! گوش می کنی؟

 

*دیالوگ کلاه قرمزی خطاب به آقای مجری

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:13  توسط میم  | 

دوشنبه نهم آبان 1390
خیلی کوچولو شدی . ریزِ ریز . داری میری تو شکم یه بچه خرس . اما اون نمیخورتت . اون تو رو می بینه . تعجب می کنی .... یهو از خواب می پری! بازم اتفاقی افتاده که انتظارشو نداشتی . بازم یه اتفاق غیر منتظره که شبیه هیچ اتفاق دیگه ای نیست . نترس! شاید اگه بترسی دیگه نیاد سمتت . تنها کاری که می تونی بکنی اینه که نترسی .... اگه یه روز بترسی اونوقت .... نمی تونه تو چشمای بچه خرسه لبخند بزنی ... راستی ترس چه شکلیه؟! تو تا حالا ترسیدی؟ از چی ؟ از کی؟ نه تلاش نکن منو قانع کنی ... تو بلد نیستی بترسی ... ترسیدن جرات میخواد .... حتی وقتی کوچولو شدی ... ریز ریز ... تو به اون بچه خرس هیچ حسی نداشتی .

.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:39  توسط میم  | 

سه شنبه هجدهم مرداد 1390

 
می دونی یه مارمولک ، که تمام بدنش با یه سبز خاصی رنگ آمیزی شده، چه جوری از بطری ای که بچه های کوچه برای خنده و سرگرمی توش حبسش کردن، رها میشه؟ رها میشه یا اون تو میمونه تا بمیره؟می دونی مورچه ها از توی یه جعبه ی چوب کبریت سوراخ دار چه جوری رها میشن؟می دونی آدما چه جوری از درد رها میشن؟صدای یه مارمولک که تو یه بطری گیر کرده رو کسی  نمیشنوه... کائنات بهش توجهی نمی کنه اما ...
مارمولک انقد خودشو می زنه به دیوارای بطری تا بطری قل می خوره و می ره ... انقد میره تا میفته تو جوب آب...آب بطریو میبره خیابون پایینی...بعد یه هو همه جا طوفان میشه. اونقدی که چشم چشمو نمیبینه . همه ی بچه های کوچه می دون و میرن خونه هاشون. بعد که طوفان خوابید می دونی چی میشه؟ یکی از بچه های کوچه تو حیاط خونشون یه بطری خالی میبینه...بدون هیچ مارمولک حبس شده ای! شاید این همون بطری نیست! اما تا بحال یه بلوتوث به دست شما رسیده که یه شهرو نشون میده که توش مارمولک از آسمون میباره؟! شاید واقعی نیست!.
اماهمیشه دوست داشتن تو رو باد میاره توحیاط خونه ی ما.اونموقعی که حس می کنم یه بویی تو هوا پخش شده. شبا. وقتی همه می خوابن. اون موقعی که حس می کنم یه صدایی میاد.اونموقع که حس می کنم انقد خودتو به دیوارای بطری می کوبی که روحت توی باد رها میشه و میای و میرسی تو حیاط خونه ی ما.کی میگه دوست داشتن ماهیای زندونی تو حوض حیاط خونمون قرمزه؟تو می دونی کی میگه؟ شاید تو جواب همه ی اینا رو بدونی، شاید واقعا دوستت داشته باشم، شاید یکی فردا، وقتی داره میره سرکار،سر کوچه، توی جوب، یه بطری خالی ببینه،شاید تو تو شهری که مارمولک از آسمونش میباره زندگی میکنی، اما هیچکس تا حالا صدای مارمولکی که خودشو به دیوارای بطری می کوبه رو نشنیده

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:24  توسط میم  | 

شنبه هشتم مرداد 1390
 

اشخاص:

 

قرمز-

سبز-

سفید-

آبی-

زرد-

و صورتی

...

تو دنیایی که سفید سفید بود، صورتی خواب یه دنیای قشنگو می دید. دنیاش هیچ رنگ دیگه ای نداشت . فقط صورتی بود. آسمونِ صورتی، درختای صورتی، ابرِصورتی، دریای صورتی، همه چی صورتی.

صورتی از خواب بلند شد و گفت: هیچ کس نمی تونه این حال خوبو از من بگیره!
هیچ کس اما نگاهش نکرد. قرمز با خودش یه ماهی اوورده بود. روی زمین نشست و گفت: چه ماهیای قشنگی!سبز فقط نگاهش کرد. صورتی به ماهیا نگاه کرد. قرمز از اتاق رفت بیرون.
زرد زیر نور خورشید که تو اتاق افتاده بود وایساد و گفت: کی بود که چند لحظه پیش حالش خیلی خوب بود؟ قرمز یه نگاه به زرد کرد. سبز قرمزو نگاه کرد. سفید به سبز نگاه کرد. آبی به سفید. صورتی اما، رفت بیرون.
سبز روی چمنای حیاط دوید و با خودش آواز خوند. قرمز رفت تو دل چمنا. آبی به سبز و قرمز نگاه کرد که کنار هم قشنگ بودن. سفیدم اونجا بود. صورتی اما ، آروم و به سختی ، از جایی که چمن نداشت خودشو کشوند و رفت بیرون.
قرمز به آبی نگاه کرد. بعدش به بارون. قرمز ماهیو رها کرد تو یه چاله که پر بارون شده بود. بعد به آبی نگاه کرد. آبی ماهیو نگاه کرد و از اتاق رفت بیرون.
صورتی وارد اتاق شد. به ماهی نگاه کرد و گفت: هیچ کس نمی تونه این حال خوبو از من بگیره. بعد یه قطره اشک صورتیش افتاد روی صورت ماهی. ماهی تو آب خندید.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:12  توسط میم  | 

دوشنبه سیزدهم تیر 1390
 

سارا روی کاغذ نوشته شده است

خودش روی کاغذ راه می رود

سارا

یعنی

معصومیت

پاکی

شادی

نگاه خوب

و

خوب.

حالا

"سارا" روی کاغذ متولد شده است.

 

 

*منظور از این سارا یک نوع سارای خاص نیست و میتوان هر اسم دیگری به آن داد.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:54  توسط میم  | 

سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390
من

یک روز

ترسیدم.

و بخاطر همین

رفتم توی دل ترس

از پله ها بالا رفتم

پله های ترس.

پله اول

پله دوم

پله سوم

و بعد موزائیک های سیاه و سفید شطرنجی

و بعد راهروهای تو در تو

بعد اتاق ها

و آدم های توی اتاق ها

که فکر هر کدامشان یک رنگی بود

من برایشان بی اهمیت بودم اما

همه به من نگاه می کردند

و هر کدام راجع به من

قضاوتی داشتند

اما همه میدانستند

چه اتفاقی می خواهد بیفتد.

چون آنها نمی ترسیدند

چون آنها توی دل ترس زندگی می کردند.

اما من

برای اولین بار بود که به راهروهای تاریک توی دل ترس قدم می گذاشتم.

آدم ها نگاه می کردند

بدون ترس.

راه می رفتند بدون ترس

ترسناک بودند

اما از چیزی نمی ترسیدند

ومن بین آن ها قدم بر می داشتم

اما به نگاهشان جوابی نمی دادم

من به سوال هایشان جوابی نمی دادم

من آن ها را نمی شنیدم

من آن ها را نمی دیدم

من لذت نمی بردم وقتی

روی موزاییک های شطرنجی سیاه و سفید راه می رفتم

من از صدای بلندشان "نمی ترسیدم "

من با حرف هایشان تحقیر نمیشدم

من فقط می خواستم

وقتی از توی دل ترس برمیگردم

 

دیگر نترسم .

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:56  توسط میم  | 

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390
وقتی اومد جلوی من ایستاد و بهم سلام کرد چشمام از خوشحالی برق زد طوری که خودشم فهمید . خیلی خوشحال به نظر میومد . نمی دونم از چی و برای چی . اما مستقیم داشت تو چشمای من نگاه میکرد . میخواست سر صحبتو با من باز کنه اما نمیدونست چه جوری! شروع کرد صحبت کردن از اینکه جایی که توش هستم به نظرش خیلی با صفاست. اما وقتی نتونستم جوابشو بدم شوکه شده بود . از من سوال کرد که دوست دارم بعضی موقعها بیاد اینجا و باهام دوست بشه؟! براش سر تکون دادم اما هنوز منتظر جواب بود . وقتی از جواب دادن من ناامید میشد چشمشو به اون سمت حیاط می دوخت و به دوستاش که مشغول فیلمبرداری بودن نگاه می کرد . من نمیتونستم جوابشو بدم برای همین اون لحظه ها به هرچیزی که دوست داشت فکر می کرد. یه لحظه با خودم حس کردم که داره با خودش فک می کنه که من گذشته ها چه شکلی و چه جوری بودم . ناراحت شدم از اینکه چرا نمیتونم کمکش کنم که به سوالش جواب بده . چند لحظه یه بار بر می گشت و یه سوال بی جواب از من می پرسید اما با اینکه نمیتونستم جوابشو بدم سعی می کرد چهرشو قانع نشون بده و سر تکون می داد. خوراکی چی دوست دارین؟! چنتا بچه دارین؟! چنتا نوه دارین؟ من بیست سالمه شما چند سالتونه؟! آره دختر جون من خیلی ازت بزرگترم! درست حدس زدی من موز دوست دارم از کجا فهمیدی!؟!؟! نمیدونم اینایی که بهش گفتمو فهمید یا نه؟ اما !خیلی تعجب کرده بود که من تو جوونیام تئاتر می رفتم و تئاتر می دیدم . خوابم نمیومد اما دلم می خواست برم بخوابم .وقتی حواسش نبود سعی کردم چرخو تکون بدم و برم داخل . اما فهمید و رفت بهشون بگه که بیان کمکم کنن. بعد میون حیاط و درختاش و بوی عطر یاسی که تو حیاط پخش شده بود ناپدید شد .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:47  توسط میم  | 

دوشنبه پانزدهم فروردین 1390
 

دیوارای دنیا خیلی بلنده.نمیشه ازش بالا رفت.نمیشه سرک کشیدو اون ورشو نیگا نیگا کرد(دلیل گناه بودنشو ما که نفمیدیم)!!!
البت پنجره داره ولی اون بالا بالاست قدم کوچوله نمیرسه بشون!
میشه از دیوار فاصله گرفتو قاطی زندگی(مردگی)شد!شایدم بشه یه تیشه برداشتو کند و کند شاید شکافی .تونلی .کوفتی بشه زد و شیرجه بزنم اونور.
نمیخام از دیوار فاصله داشته باشم.اینقد فال گوش وامیستم شاید چیی از اون ور بشنفم ولی شلوغی اینجا هیچ وقت نذاشته .
یه موقعا دلمو پرت میکنم اون ور دیوار مثه بچه بازیگوشی که توپ کوچیکشو از سر
شیطنت به خونه همسایه میندازه.
بعدشن هی در میزنم:میگم هیییییییییییی دلم افتاده تو حیاط شما!پسش بدید.
یه دست دلمو میندازه این ور دیوار ولی همیشه خفه اس هیچ نمیگه.
من این بازی رو دوست دارم...
اینقد دلمو پرت میکنم که خسته شن تا دیگه پس ندن در و باز کننو بگن بیا خودت دلتو بردار.
اون وقت میرم ساکن اونجا میشم....
(حر فیدن بات خوشااااااااااااااااااااااااااااااااااااالم میکنه)حتی اگه نقش دیوار و ایفا کنی!

.

.

این مطلبو یه نفر واسم نوشته که ... حیفم اومد ننویسمش و خونده نشه . به نظر من خیلی قشنگه . همیشه خوب مینویسه خودشم می دونه  !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:25  توسط میم  | 

شنبه بیست و هشتم اسفند 1389
کاش بازم اشتباه کرده بودم . از اون اشتباهای ساده . از اون مسخره هاش . از اون بچه گونه هاش که هرکی میشنید خندش میگرفت . بعدش مسئولیتشو به گردن میگرفتم و به خودم قول میدادم دیگه از این اشتباها نکنم . اما خیلی سخته که هیچ اشتباهی وجود نداره . هیچ چیزی برای قول دادن وجود نداره . تا حالا زندگیو اینجوری بی اشکال ندیده بودم . همه چی درسته ! چرا هیچ جای کار نمیلنگه ؟!  نمی دونستم بی اشکال بودن انقد سخته ! تا حالا  نمی دونستم "اشتباه نکردن" انقد میتونه بد باشه . درد آور باشه .! میترسم . از اینکه حتی وقت نداشته باشم یه بار دیگه حست کنم . از اینکه نتونم تا لحظه ی آخر عاشقت باشم . خیلی می ترسم ! آره !

از اینکه  خودمو پیش تو جا بذارم .


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:16  توسط میم  | 

پنجشنبه پنجم اسفند 1389
وقتی از خونه اومدم بیرون آسمون این رنگی نبود . هوا روشن بود . بارون نمیومد. یه دونه ابرم تو آسمون نبود . ولی شیشه ها بخار کرد ! خیلی زود . حالا کلی بارون اومده بود . توی پلاتو بوی خاک میومد . پلاتوی سفید . همه جاش سفید بود . بعد هممون یه نقاب برداشتیم و زدیم به صورتامون . رها شدیم . حالا راحتتر می تونستم بهت فک کنم .  بعد چراغای پلاتو خاموش شد .بعدش همه با هم رفتیم مهمونی استاد نوید ماکان و همسرش . خونه ی استاد خیلی بزرگ بود . ولی سفید نبود .چشمای همسر استاد تو نور می درخشید . استاد خوشحال بود خیلی خوشحال .اما مثل همیشه آروم بود . اونقدر که دلم می خواست صداش بزنم استاد... استاد نوید ! اما می دونستم جوابمو نمیده . آخه استاد مال یه دنیای دیگست . بیخود نیست که بهش می گن "مصائب استاد نوید ماکان و همسرش" . اما شاید نویدم داشت به تو فکر می کرد . اما من که هیچ وقت بهش نمی گم نوید . به جاش می گم استاد . خونه ی استاد کلی پله می خورد می رفت طبقه ی بالا. وقتی من رو پله ی سوم نشسته بودم یه نفر از کنارم رد شد . لباسش روی صورتم کشیده شد . سفید بود خیلی سفید . اما من نفهمیدم کی بود . نتونستم ببینم .کلی آدم اونجا بودن . آدمایی که نمی شناختمشون . توی شلوغیا نشستم و  زل زدم به دیوار خونه ی استاد. یکی صدام کرد . چشامو باز کردم . اما هیچی نبود . فقط سایه بود . تو پلاتوی سفید چند تا سایه رها شده بودن . یکی از سایه ها داشت به تو فکر می کرد . به روح تو . رها بود داشت میومد پیش تو . هیچ صدایی نمیومد . فقط صداهایی که من دوست داشتم بود . این دفعه صداها با من اومده بودن تو . فقط چند قدم با تو فاصله داشم . هنوز داشت بوی خاک میومد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:0  توسط میم  | 

جمعه بیست و ششم آذر 1389

آب رودخونش سرده , خیلی سرد. کف رودخونه ام معلومه . خیلی آرامبخشه نه؟!

مثل تصور دست زدن به این آب سرد می مونه .

مثل تصور واقعی بودن "یه چیزی " , یا یه "کسی" .

مثل حرف زدن توی خواب می مونه , حرفایی که زدنش تو بیداری غیر ممکنه .

مثل یه خستگی جسمی زیاد می مونه

مثل چسب زخمی که بی دلیل به دستت می بندی .

مثل کلاهی که بی دلیل رو سرت می ذاری

و مدادی که بی دلیل می تراشیش

مثل انموقع هایی که بی دلیل دلت می گیره ...

مثل دلیلی که نمی تونی "توضیحش" بدی

مثل راه رفتن روی برگای پاییزی, شاید.

مثل یه نگاه معنی دار

یه خنده ی ناگهانی می مونه

وحشتناک نیست اما غریبه

خوشحال کننده ست اما ترسناکه

مثل تمام منطق هایی که تو برای خودت داری اما ...

من از وجودشون رنج می برم

مثل اینه که کسی سرت داد بزنه و

تو خوشت بیاد به جای اینکه ناراحت شی .

مثل شبیه کسی بودن می مونه

تو شبیه یه "نفر "هستی . می دونستی؟!

مثل صبحونه ی گنجشکا

مثل همه ی ایناست اما ...

نمی دونم چیه .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:33  توسط میم  | 

جمعه بیست و ششم آذر 1389
نکنید اینکارو با خودتون ...

نکنید .

آب رو گل نکنید

.

.

.


دل نبندید !


لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:4  توسط میم  | 

پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389
من روی خط های زرد پیاده رو زندگی می کنم
موجودی هستم کوچک
که موقع زاده شدنم صبح هاست
دانشمندان هنوز علائم کامل حیات را در من نیافته اند
من مرز بین جانداران و موجودات بی جان هستم
علت به وجود آمدن من علایق عجیب است
مثل علاقه به زندگی کردن در روی پل هوایی
میدان دید من مثل بقیه جانداران نیست
سخت ترین قسمت زندگی من فرار از نور است
من اعتقاد دارم
زندگی اصلا سخت نیست
و نشان دادن علائم حیات کامل به زیست شناسان
خود زندگی ست


پ.ن : با سپاس از دوست عزیزی که من رو به آپ کردن تشویق کرد ! ...

درسته زیاد فحشم دادی که آپ کنم ولی خب ... خودتو عشق است !

محیااااااااااااا دوستت داریم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:28  توسط میم  | 

شنبه بیست و ششم تیر 1389
صدا کن مرا

 صدای تو خوب است

می دونی خوب یعنی چی؟

خوب یعنی اون لحظه ای

که خم میشی بند کفشتو ببندی

خوب یعنی هرموقع زل می زنی به جایی

دنبال کردن نگاه تو یعنی خوب

جذاب

بازم خوب.

خوب یعنی یه خواب عمیق که یهو

 تو بپرونیش و فراریش بدی .

فقط خودت

خوب یعنی اون لحظه ای که

دستمو بگیری

ببری یه جای خیلی دور

که من نشناسم

تصور من از اون لحظه

یعنی نهایت خوب.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:50  توسط میم  |