تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مرا با نام کوچکم صدا بزن
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
من مولاناام

و تو شمس

شاید من به اندازه ی مولانا بزرگ نباشم

اما تو به اندازه ی شمس مرا تغییر دادی

و من از وقتی که تو را دیدم،

شاعر شدم

و از وقتی تو را دیدم

 آدم شدم

و از وقتی تو را دیدم

خودم شدم

ومن مولانا شدم

از وقتی که تو شمس شدی

و تنها وجه شباهت من ومولانا این بود

که یک روز خدا

به شمس برخورد کردیم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:51  توسط مینا  | 

سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386
تو رفته ای

غیبت کبری ...

حسابت با امام زمان که انقدر همه را زجر می دهی

می روی

که دیگر نیایی

حرف می زنی

 که دیگر نیایی

می مانی

که دیگر نیایی

به دنیا امده ای که دیگر نیایی

تو ...

تو ...

می آیی

که دیگر نیایی

نباشی

ولی نمی دانی که هستی

گناه تو چیست؟

که آمدی و در ذهن من نقش بستی ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:10  توسط مینا  | 

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
سلام به بینندگان گرامی!

زیاد توجه نکنین به این قسمت! ولی خوب معنیه یکی از درسای ادبیات ۳ ها! اگه ندارین می تونین توجه کنین اونوقت ماام صواب می بریم ... دیگه دیدیم این مردم سایت اموزشی زدن نمی دونم کلوپ دانشو ... درس خوانی انلاینو ... از این سایتا! گفتیم ماام دست به کار بشیم و حداقل بعد از یک ربع قرن وبلاگ نویسی یه خدمتی هم به جامعه بکنیم! جاداره اینجا از یه دوستی معذرت خواهی بکنم! نیلوفر جان باور کن الان یه دستم رو صورتمه و با یه دستم دارم تایپ می کنم(یعنی روم سیا)! اصلا تو باعث و بانیه این کار خیری! راستی شعر  زاغ وکبک از جامی هستش:

عبدالرحمان جامی،شاعر و نویسنده ی بزرگ قرن نهم است.او مشهورترین اثر خود،بهارستان را به تقلید از گلستان سعدی نوشته است.جز دیوان شعر واثار منثور ،هفت اورنگ او شهرت فراوان دارد.هفت اورنگ دربردارنده ی هفت مثنوی است که همه از درون مایه های عرفانی واخلاقی برخوردارند.جامی در شعر زیر که از مثنوی تحفه الاحرار برگزیده شده است،تقلید کورکورانه و خودباختگی را در قالبی نمادین به تصویر می کشد.

معنی درس زاغ وکبک

بیت اول :زاغی از انجا که اسایش را برای خود انتخاب کرد از باغ به صحرایی نقل مکان کرد.

بیت دوم:در دامنه ی کوه میدانی دید که دامن پر از گل و سبزه ی کوه نشان از گنج نهفته در دل کوه داشت.

بیت سوم:کبکی کمیاب با زیبایی تمام،زیباروی ان باغ سرسبز بود.

بیت چهارم:به سرعت حرکت می کرد،میدوید و قدم بر می داشت،راه رفتن و پرشی با ناز و پسندیده داشت.

بیت پنجم:هم حرکات کبک باهم تناسب داشت وهم گامهایش، همگی هم وزن بود.

بیت ششم:وقتی زاغ ان  راه رفتن و رفتار و ان حرکت مناسب را دید،

بیت هفتم:با دلی از درد در حالی که فریفته و گرفتار حرکات زیبای کبک شده بود،شروع به تعلیم گرفتن از حرکات کبک کرد.

بیت هشتم:از رفتار گذشته ی خویش دست برداشت و شروع به تقلید کردن از کبک کرد.

بیت نهم:پشت سر هر قدم کبک،قدمی بر می داشت و حرکات او را تقلید می کرد.

بیت دهم:در هر صورت دو سه روزی با این روش و در ان چمنزار به ددنبال کبک بود ئ از او تقلید می کرد .

بیت یازدهم:سرانجام از بی تجربگی خود زیان دید در حالی که هنوز راه رفتن کبک را یاد نگرفته بود.

بیت دوازدهم:راه رفتن و رفتار خود را فراموش کردو از تقلیید کردن زیانکار شد

درس شانزدهم:نوروز

یکی از جلوه های فرهنگ دیرپای ایرانیان،برپاداشتن مراسم نوروز است.نوروز با هویت ملی واسلامی ما پیوندی عمیق دارد.دکتر علی شریعتی در متن زیر به بررسی رمز و رازهای این سنت دیرینه پرداخته است .او نوروز را روز شادمانی زمین واسمان وخاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت می داند.

حالا معنی لغات و ارایه های درس نوروز:

عقل تکرار را نمی پسندد اما احساس تکرار را دوست دارد :تشخیص

دست اندر کارند:کنایه از دست داشتن

روز شادمانی زمین ،اسمان وافتاب و از این قبیل جملات:تشخیص

تجدید:از سر گرفتن

لا یتغیر:بدون دگرگونی

ارابه:گاری  ،  ارابه ی بی رحم زمان:حوادث و ناملایماتی که رخ می دهد

صفحات سیاه وسفید: دوران بدبختی وخوشبختی

مغان: موبد زرتشتی،موبد:روحانی زرتشتی

مصون: محفوظ

هورمزد: اهورا مزدا

زدود:پاک کرد

جلا:صیقل

شیرازه بست: استحکام بخشید

اوراد: وردها

مهر:خورشید

خلود:دوام

قداست:پاکی

جلال :شکوه

امیدوارم درسو یادنگرفته از کلاس نرین بیرون!اگه اشکالی هست بپرسین!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:10  توسط مینا  | 

شنبه هجدهم اسفند 1386
با غم و اندوه بخون:

رفیق من سنگ صبور غمهام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونمو دل زده از لیلیا

خیلی دلم گرفته از خیلیا!

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی!

۰

۰

۰

به گفته ی وزیر ارشاد "سنتوری هرگز اکران نخواهد شد"

من هیچی نمیگم فقط شما کجای دنیا دیدید با یه هنرمند اینجوری برخورد بشه؟اینه احترام گذاشتن به فرهنگ واعتقاد ایرانی؟که به جای همشون حرف بزنیم و به اسم احترام به فرهنگ واعتقاد یک ملت کار یک هنرمند و ارزشش برای هنر مملکت رو نادیده بگیریم؟ ؟آره اینه؟ ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:57  توسط مینا  | 

جمعه هفدهم اسفند 1386
بیخود نیست که می گویند گاهی به اسمان نگاه کن . این خاصیت اسمان است که هرجاباشی می توانی به ان نگاه کنی.حتی از پنجره ی بلندترین برج این شهر که سقفش هم بلندترین سقف دنیاست .وهیچ اسمانی آسمان شهر ما نمی شود.نه به خاطر اینکه دود گرفته و کدر است نه. به خاطر اینکه مثل اسمانهای دیگر اهل تظاهر نیست. و دیدن زیباییهایش چشم بصیرت می خواهد . تظاهر نمی کند .نمی خواهد از شهر جدا باشد .خودش را جزء شهر می داند و مثل اسمانهای دیگر خودش را نمی گیرد . اگر جرم و جنایتی در شهر هست،اسمانش هم کدر است . و اسمان هم غم گرفته .اگر فقر هست،اسمان مناسب حال توست .

"گاهی به آسمان نگاه کن" که اسمان هم از خود توست .فقر تو تا اسمان رفته.نداری ات اسمان را هم خبر کرده و اسمان می گوید بیا ان را با هم تقسیم کنیم. نه اینکه تو فقیر باشی و اسمان ابی ابی باشد و شهرت کنار ساحل .نه اینکه تو زندانی باشی و اسمان ان بیرون فخر بفروشد و انقدر روشن و تمیز باشد که فکر کنی یک خواب است و نه بیشتر ... اگر هیچ کس با ما نیست،آسمان با ماست و کافی ست گاهی،فقط گاهی به ان نگاه کنی . اگر شادی، اسمان ابی ابی است و این خاصیت فقط مال اسمان شهر ماست ....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:9  توسط مینا  | 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
مدادرنگی

 یک گلدان سرخپوستی

دو پازل که نمی دانم چطور درستشان کنم( اگه تو درستش کردی شقایق منم درستش می کنم!)

یک تابلو پر از گل

یک شال سبز

یک بلوز سبز

یک لاک پشت

یک دختر سبزکه پاهایش ول است

یک پنگوئن سیاه سفید

یک جا شمعی چوبی تراشکاری شده ...

و یک دستمال پر از تبریک

یک کارت تبریک ...

دو کارت تبریک ...

اندکی سیبیل !

اینها تمام دارایی من از این دنیاست

تمام چیزهایی که باید داشته باشم

و دارم

کدام کوه را می شناسی که بالای قله اش

می توان فریاد زد :

مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی،دستتون درد نکنه ،متشکرم،

یک عالمه! .....

(تقدیم به تمام مهربانانی که چقدر خوبند)(خودم نفهمیدم چی گفتم ... ببخشید اگه جمله بندیام درست در نمی یاد ولی امیدوارم تونسته باشم یک هزارم از مهربونیا و خوبیاشونو به زبون بیارم )

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:29  توسط مینا  | 

شنبه یازدهم اسفند 1386
اسفند دود می کردم

نه از نوع عروسی اش

نه از نوع ضد عفونی اش

نه از نوع چشم نخوری اش

و نه از نوع خیابانی اش

من فقط اسفند دود می کردم ...

و بی هیچ دلیلی زندگی می کردم

و این زندگی بی دلیل

هیچ وقت چشم نمی خورد ....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:16  توسط مینا  | 

شنبه یازدهم اسفند 1386
زندگی را بخش کن

دو جزء تفکیک ناپذیر

و وقتی که ادبیات با فیزیک ادغام می شود

و اتم را نمی توان تجزیه کرد

و بخش های زندگی را نمی توان از هم تفکیک کرد

و به بخش کردن زندگی می توان امیدوار بود

وقتی که اتم ، تجزیه پذیر باشد ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:43  توسط مینا  | 

چهارشنبه هشتم اسفند 1386
به هرکس که می خواهی بگو

هرآنچه دیدی را ...

اما ناراحت نشو

اگر هیچ کس باور نکرد

تو خیلی غیر موجهی

تو خیلی غیر عادی هستی

تو از فضا آمدی

اما من ندانستم

نمی دانستم از کجا امده ای

فقط امدم به استقبالت

نمی دانستم از فضا امدی

یک ایرانی فضایی

و در گوشه ای نشستی

اما من ندیدمت

و تو با من بودی

اما من نفهمیدم

و در تمام لحظات

تو بودی ومن ...

حالا تو رفته ای

اما فضا نرفته ای

همینجا هستی

ولی من اینجا نیستم

و در جایی به جز اینجا

 به این فکر می کنم

 که نمی توانم به فکر تو نباشم ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:38  توسط مینا  | 

سه شنبه هفتم اسفند 1386
واقعا متاسفم ...
من سنتوریو همین چند روز پیش دیدم ! برای اولین بار! داستان سنتوریم عین عین خود علیه ... نمی خواستم بخرمش ... تا اخرین لحظه مبارزه کردم ولی جلوی چشم من... هزار نفر دیگه سنتوریو خریدن !به همین راحتی ! اونوقت تا همین چند روز پیش توفیق اجباری رو پرده بود!!!
حق داشتن مجوز ندن ! معلومه که به مذاقشون خوش نمیاد ببین چی شده جامعه ی ما ... یعنی می ذاشتن مردم واقعیتا رو ببینن؟
اعتیاد علی بدبختیشو ببینن؟
می خوام از داریوش مهرجویی یه تشکر بکنم و یه معذرتیم بخوام ... بذار اول تشکرو بکنم بعد بگم چه جنایتی کردم! داریوش مهرجویی چه کردی .... چه فیلمی ساختی .... اعتراف می کنم تو این چند وقته معنی سینما برام گم شده بود ... یعنی این همه فیلم که من می دیدم فیلم بود؟ اقای مهرجویی ازت ممنونم بهم یاداوری کردی فیلم یعنی چی !شاهکار یعنی چی !
می دونم خیلی بی چشم و روام ! می دونم کار بدی کردم سنتوریو دیدم !جنایت کردم ... اخه مطمئنم نیستم پولشو واریز کنم یا نه!ولی باور کن من یکی اگه اکران بشه با کله میام سینما !
ولی اخه اگه می خواستن اکران کنن که این همه بلا سرش نمی اوردن!منم از همین نگرانم ! که یه روزی نیاد که سنتوریو تو سینما ببینم ...
ببخش چون من عاشق سینماام نگران سینماام و یه همچین کاری کردم !ولی چه خوب شد دیدم ... اخه پیش خودم فکر می کردم اگه من بخرم اشکال نداره!من استثناام چون نمی خواستم بر سنتوری برم سینما ! می خواستم تا لحظه ی اخر خودم قضاوت کنم!به حرف دیگران نرم سینما! نمی خواستم بخرمش ... ولی خریدمش ! دیدمش!عالی بود !حتما میرم سینما! قول می دم ... پنجاه دفعه ام که شده میرم تا اگه یه میلیارد فروش کرد بشه یه میلیاردو دو هزار تومن!
ای کاش یکی صدای منو از اینجا بشنوه ... کاش اکرانش می کردن ... کاش ... من همونیم که از پخش شدن سی دیه سنتوری ناراحت بودم ... می خواستم بزنم همه چیو بشکنم ... الانم می خوام بزنم همه چیو بشکنم!اخه داستان علی خیلی مثل داستان قاچاق سنتوریه!
امان از این شیطان!
امان!
عاشقان سنتوری غیرعاشقان و بی تفاوتان نخرید!
نخرید سنتوری رو !
وسوسه نشوید!
بذارید وقتی علیو تو سینما میبینید لذت ببرید!
وگرنه عذاب وجدان بد چیزیه!
(امیدوارم داریوش مهرجویی منو ببخشه که این عذاب وجدان لعنتی منو ول کنه)
(ویه تشکر دیگه از داریوش مهرجویی بازم تشکرو تشکر وتشکر)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:21  توسط مینا  | 

دوشنبه ششم اسفند 1386
نردبان هنوز هم کنار دیواری ست

که تمام آزادی ها از ان فراری ست

و سالهاست که کسی به ان دست نزده

و هیچ کس حاضر نیست ...

کاش می شد از دیوار رفت بالا

و به نردبان نشان داد که همیشه نمی توان ساکت بود

نردبانی که تمامش چوب است

وتمام دغدغه ی دزدانی ست

که به رفتن به بالای دیوار می اندیشند

و نردبان در این میان یک بازی ست

و تمام زندگی اش ،

تکان نخوردن است!

شوخی نیست؟

و این نردبان همان کسی ست

که می رفت تا خورشید

و هیچکس به اندازه ی او ،نمی توانست بلند باشد

و در روزهای افتابی چشمهایش را نمی بست

و از هر دیواری،یک پله بالاتر بود !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:24  توسط مینا  | 

پنجشنبه دوم اسفند 1386
سلام دوستان!

چند روزپیشا یه خوابی دیدم که مثل فیلما بود! عین عین خود فیلما!

خودم بودم اما نمی دونم داشتم با کی صحبت می کردم ولی اشنا بود!یه اشنای قدیمی ... تو فیلما دیدید که یه شخصی داره لباس پهن می کنه و همه لباسا سفیده؟بدون استثنا همه ی لباسا سفید بود اگه می تونستم به تصویرش بکشم قشنگ می شدا ! اما حیف که امکانات نیس ... این همه لباس سفید از کجا بیارم؟تازه یه نکته ای هم که تو خوابم بود اینکه من اصلا عمه سمن ندارم! عمه سمن از کجا بیارم؟راستی اونی که تو خوابم بود کی بود؟ اونو از کجا بیارم؟ ...

نمی دانم ایوان بود یا پشت بام؟

که لباسهایمان را می بردیم روی بندش پهن می کردیم ...

همه سفید بودند ...

خوب شسته بودیشان!

اما چروک بودند

و خانه

خانه

پر بود از مهمان

شهر پر بود از ادم

تابستان بود و خوشگذرانی هایمان !

نمی دانم من چه ربطی داشتم به تو؟

یا تو چه ربطی داشتی به من؟

که تو آمدی روی پشت بام

با سبدی پر از لباس خیسهایمان!

گفتی بفرمایید اینها را !

گفتم همه سفیدند؟

سر تکان دادی و دادی به من گیره ها را ...

گفتم این همه ادم چرا شما را ...

حرفم را قطع کردی و گفتی :

به همان دلیل که شما را ...

ادامه ندادی نمی دانم چرا

چه کسی بود که گوش می کرد حرفهای در سکوت ما را؟

چقدر لباس سفید دارید ...

یک لحظه شوکه کردی مرا!

با من بودید؟

بله اما ...

حرفت را خوردی و گفتی "مهم نبود"

واما چرا خیلی مهم بود !

کاش دوباره می پرسیدی و می شنیدی جواب مرا !

می خواستم بگویم قابلی ندارد

چرا لباس مشکی پوشیده اید حالا؟

کجا را نگاه می کردی نمی دانم

اما گم کرده بودی خودت را در آنسوی کوچه ها!

شما برادرزاده ی سمن خانوم هستید؟

"بله" و اما شما ...

آشنای عمه اینا ...

گفتی شما بچه بودید دیده بودید مرا ...

گفتم "خیلی بچه بودم اما شما

نوجوان بودید خیلی بچه تر از حالا"

گفتی اما ندارد پیر شدم ...

گفتم "هما نطورمانده ایداماجاافتاده تر"

شما پیر نشده اید به این می گویند بزرگتر ...

چقدر بزرگ شده بودی نسبت به آنموقع

انموقع که گهگاهی نه یک بار امدی خانه ی عمه !

چقدرخوشحال شدم شما را دیدم با اجازه

تو هم سر تکان دادی و بلند شدی ....حالا دیدم یک تار موی سفیدت را ...

هنوز هم خانه پر بود از مهمان

یکی از مهمان ها جا مانده بودروی پشت بام خانه !

داد زدم عمه ... عمه ....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:17  توسط مینا  |