لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:16  توسط مینا
|
و صدای هواپیماهایی که کسی را اذیت نمی کرد
و فرش های قرمز
روی پله های قدیمی
برای ورود تو
که سالهاست رفته ای
و ساعتی که هواپیما می نشیند
و من خودم را در فرود گاه تنها می بینم
ویک لحظه به یاد ماهی های قرمزی می افتم
که متولد حوض ابی اند
و تصوری که از تو ندارم
و یک حس غریب
متولد فرودگاه
و گل های در دست ادم ها
و چمدان های در دست تو
و پله برقی های فرودگاه
و ادم هایی که به رفتن روی انها می اندیشند
و خانه ی خالی
کنار فرودگاه
و اسمان شلوغ خانه
و تویی که هواپیمایت تاخیر دارد
شاید از توی هواپیما خانه تان را ببینی
خانه ای که متولد ان هستی
و از کودکی شاید
همه ی هواپیماهای ان فرودگاه را دیده ای
و برای مسافران دست تکان داده ای
و حالا کسی نیست که برای تو دست تکان دهد
هیچ کس خانه نیست
حتی ماهی ها
و هواپیمای تاخیری نشست
و من نفهمیدم چه شد
و ان حس غریب
کی متولد شد
و من تکیه دادم به دیوار
و باز هم به ماهی ها فکر کردم
و خانه ی خالی پر شد از ادم
و تو برگشتی
بدون انکه من انتظارش را داشته باشم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:40  توسط مینا
|
سرش به سوی اسمان
که هیچ وقت برنمی گشت
و در ان بهبوحه ی فراموشی
کسی منتظر ان نبود
و به ان نگاه نمی کرد
و من تنهای تنها
فقط برای سرگرمی
وبرای دل خودم
به ان نگاه می کردم
دوست داشتم می امدی
هم زمان با صعود آن موشک
که هیچ کس منتظرش نبود
و هیچ کس حتی به اوج گرفتنش امید نداشت
ومن برای اینکه با پرندگان اشتباه نشود
روی بالهای آن خط قرمزی کشیدم ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:9  توسط مینا
|