تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مرا با نام کوچکم صدا بزن
جمعه بیستم اردیبهشت 1387
دلیل من از نوشتن فقط این بود که دوست داشتم بر می گشتم ... به اون قدیم قدیمای پر از تو . به کوچه های پر از تو . به اونموقع های پر از تو . به اونموقع ها که باورم نمی شه گذشته . به اونموقع ها که من به خاطر حروف اسم تو کتابا رو می گشتم . فرهنگ نامه ها رو .به اونموقع ها که تو بودیو هیچ چیزی اذیتم نمی کرد. هیچ چیزی ناراحتم نمی کرد ... ولی خیلی زود رفتی. زودتر از این حرفا .قرار ما این نبود. شایدم همین بود ... اخه ما هیچ قول و قراری با هم نداشتیم . هیچ نسبتی ، هیچ سنخیتی،هیچ شباهتی . هیچی. شایدم خوبیش همین بود .این که از اول هیچ قراری نبود . چه خوب بود! اونموقع ها که با بودنت هیچ وقت زندگی سخت نبود. من بچه بودم .فقط به خاطر این که تو بودی ... تو بودیو من به بچگیم ادامه می دادم .اما حالا که تو نیستی مجبورم بزرگ شم .فقط به خاطر غریبه هایی که منو قاطی بزرگترا می کنن.چون خودشون بزرگن و نمی خوان بذارن منم بچه بمونم . اما اگه تو بودی ،من حالا حالا ها بزرگ نمی شدم.اصلا شاید هیچ وقت بزرگ نمی شدم .به خاطر تو که تموم بچگیای من بودی .دلیل بچگیای من . زندگی من . کاش تو بودی و من ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:16  توسط مینا  | 

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387
خانه ی کنار فرودگاه

و صدای هواپیماهایی که کسی را اذیت نمی کرد

و فرش های قرمز

روی پله های قدیمی

برای ورود تو

که سالهاست رفته ای

و ساعتی که هواپیما می نشیند

و من خودم را در فرود گاه تنها می بینم

ویک لحظه به یاد ماهی های قرمزی می افتم

که متولد حوض ابی اند

و تصوری که از تو ندارم

و یک حس غریب

متولد فرودگاه

و گل های در دست ادم ها

و چمدان های در دست تو

و پله برقی های فرودگاه

و ادم هایی که به رفتن روی انها می اندیشند

و خانه ی خالی

کنار فرودگاه

و اسمان شلوغ خانه

و تویی که هواپیمایت تاخیر دارد

شاید از توی هواپیما خانه تان را ببینی

خانه ای که متولد ان هستی

و از کودکی شاید

همه ی هواپیماهای ان فرودگاه را دیده ای

و برای مسافران دست تکان داده ای

و حالا کسی نیست که برای تو دست تکان دهد

هیچ کس خانه نیست

حتی ماهی ها

و هواپیمای تاخیری نشست

و من نفهمیدم چه شد

و ان حس غریب

کی متولد شد

و من تکیه دادم به دیوار

و باز هم به ماهی ها فکر کردم

و خانه ی خالی پر شد از ادم

و تو برگشتی

بدون انکه من انتظارش را داشته باشم  ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:40  توسط مینا  | 

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
دوست داشتم موشکی داشتم

سرش به سوی اسمان

که هیچ وقت برنمی گشت

و در ان بهبوحه ی فراموشی

کسی منتظر ان نبود

و به ان نگاه نمی کرد

و من تنهای تنها

فقط برای سرگرمی

وبرای دل خودم

به ان نگاه می کردم

دوست داشتم می امدی

هم زمان با صعود آن موشک

که هیچ کس منتظرش نبود

و هیچ کس حتی به اوج گرفتنش امید نداشت

ومن برای اینکه با پرندگان اشتباه نشود

روی بالهای آن خط قرمزی کشیدم ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:9  توسط مینا  |