تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مرا با نام کوچکم صدا بزن
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
بازم شبای فوتبالی ... بیدار موندنا ... کل کلا ... نفس های حبس شده ...لحظه ی چسبیدن توپ به تور دروازه ...

و گل! چه می کنه این بازیکن! پدیده ی این رقابتها! کنار زمین دویدنا ... غم ها و شادیا ... از ته دل داد کشیدنا ... برد و باخت و شاید مساوی و دیگر هیچ!

جام جهانی کوچیکی که گاهی وقتا از جام جهانیم بزرگتر می شه! و جریان زندگی در چمن سبز فوتبال ... دقیقه نودای حیاتی ... شاید قهرمانی و شاید حذف! شاید فریاد کشیدن و شاید تمام! خداحافظ جام ملتهای اروپا ...

و موجودیت فوتبالی که به تمام اینها می ارزد!

وباز هم فوتبال!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:45  توسط مینا  | 

پنجشنبه دوم خرداد 1387
گاهی اوقات من خوابم

و سلام کردن تو تا بعد از ظهر طول می کشد

و وقتی تو را می بینم یادخودم می افتم

و تو هم با دیدن من،

شاید یاد خودت می افتی

و شاید من تو نیستم

تو هم من نیستی

با اینکه ما یکی هستیم،

ولی تو کس دیگری هستی

نمی دانم چه کسی هستی

گذشته های دور من

و شاید حالای من

وقتی معصومانه به من نگاه می کنی

یادم می افتد که تو نمی توانی حرف بزنی

و تمام این مدت من بوده ام

که تو می شدم

و به جایت حرف می زدم

و من دیگر خودم نبودم

و این تو بودی که حالا حرف می زدی

و برای همه دست تکان می دادی

و سلام می دادی

و از جنگل می گفتی

از تمام کسانی که نمی شناختمشان

و یک روز به زندگی ام امدند

با زبان خودم

با فکر خودم

ولی من در ارزوی دیدن آنها ام

و در ارزوی حرف زدن تو

و ضربان قلبت

و اینکه واقعی شوی

یک خرس واقعی

و باز هم از جنگل بگویی

و مرا به ان جنگلی ببری

که خارج از نقشه ی جغرافیایی ست ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:10  توسط مینا  |