تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مرا با نام کوچکم صدا بزن
دوشنبه سی و یکم تیر 1387
به یاد او که باورم نمی شود دیگر نیست ... رفت ! به همین سادگی! و این واقعیت لعنتی که دست از سرم بر نمی دارد . دو روز است که دیگر نیست و من هنوز ... هنوز نمی توانم باور کنم که دیگر نمی شود او را روی پرده ی سینما دید . دیگر نمی شود او را هیچ جا دید. از بچگی باور نکردم ... رفتن کسی باورم نمی شد . حالا این منم که عین بچه ها ، به یاد تو که رفته ای می نویسم . تو که یکی بودی و یک نفر به اندازه ی تمام تاریخ سینما . برای تاریخ نقش افرینیها یکی بودی . برای تاریخ خاص خودت یکی بودی . و چطور می توان هنوز هم سینما را بدون تو دوست داشت؟ تویی که در سینما زندگی کرده ای و رد پایت را همه جایش می توان دید ... حالا که رفته ای و پیش خدا ارام گرفته ای ، روحت شاد و یادت گرامی .

دو قطعه شعر از شمس لنگرودی برای خسرو شکیبایی ...

                                   ... و دلش برای باجه ی سینما تنگ می شود

«اشباح»

بركه‌ي اشك است

سينه‌ام

و پرندگاني شاد

بازي‌كنان به صورت من آب مي‌فشانند.



آه خسرو، پادشاه شكست‌خوردگان!

تمام لشكريان پارچه‌يي‌ات متواري شدند

سربازاني از نور، سايه‌ها

تو خسرو اشباح بودي.



آه‌ها از هر سوي بامداد بيست و هشتم تيرماه

به خانه‌ي تو روان‌اند

تو خسرو اشباح بودي

سيرت نديده

تمام مي‌شوي.



دو بركه‌ي اشك است

سينه‌ام

و پرندگاني كه به صورت من آب مي‌فشانند

از پاهايت كه سرد مي‌شوند

خبري ندارند.



***

«مرا به حال خودم بگذاريد»



مرا به حال خودم بگذاريد

سنگ‌ها

خسرو مرده است

و شما بي‌قراريد

نامش روي كدام شما حك شود.



مي‌خواهم

در تاريكي سينما بنشينم

و رؤياهايم را ببينم

رؤياهايي كه فقط

در تاريكخانه‌هاي شما ظاهر مي‌شوند.



مرا به حال خودم بگذاريد

صف‌ها، باجه‌ها!

همه‌تان به خانه‌ي خود مي‌رويد

تنها اوست

در صف ناآشناياني بي‌بازگشت ايستاده است

و دلش

براي باجه‌ي سينما تنگ مي‌شود

تنها او

به پشت سرش نگاه مي‌كند و پيش مي‌رود.



مرا به حال خودم بگذاريد

تا صداي قطار را بشنوم

كه چهره‌ي او را دور مي‌كند.



آه خسرو مردگان!

با چشم بسته چطور بازي مي‌كني

در فيلمنامه‌اي كه نشانت ندادند

در جمع مردگان تماشاچي

كه از دلتنگي بسيار

آه مي‌كشند.



بازي مكن

فرقي ميان تماشاگر و بازيگر مردگان نيست.

بازي مكن

خيمه‌شب‌بازي‌ها فقط براي ادامه‌ي زندگي بود



شمس لنگرودي

بيست و هشتم تيرماه 87

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:54  توسط مینا  | 

دوشنبه هفدهم تیر 1387
محله ی قدیمیه ما تو یه همچین روزی چراغونی بود ... همه دهنشونو شیرین می کردن ... خونمون پر از ادم بود ... ااا ... همین چند سال پیش بودا ... همین چند سال پیش که یه روز از در خونه اومدم تو و ...

تا قبل از اون ما همش تو خونه تنها بودیم(من درواقع،یک نفر) ...بچه ی یکی یه دونه بودیمو خل دیوونه ... مامانینا می رفتن سر کار و ماام که همش تو کوچه بودیم و در حال بازیای خطرناک ... مثلا می رفتیم تو کوچه تمرین لوطی گری میدیدیم ... یا شوتبال بازی می کردیم ... یاام با بچه های محل دعوا می کردیم ... خلاصه همش در حال فعالیت بودیم و یه لحظه ام سر جامون بند نمی شدیم ...اون روزا خبری از یه همشیره یا داااش کوچیکه نبود که با خودمون ببریمش تو کوچه و یه ذره خودمون بشینیم !     تا اینکه یه روز از کوچه اومدیم تو خونه و دیدیم همه ی خاله ها هستن ... دخترخاله ها ،پسر خاله ها...همه! خان عمو ام با عیال و بچه هاش بود! خان داییم بود اخه! ماام مات و مبهوت وایساده بودیم که ببینیم چه خبره! بعد یه هو مامان اومد جلو و گفت : پسر گلم خواهر دار شدی ... ببین ابجیتو ... اره ابجی کوچیکمون بود ... اشتباه نمی کردیم ... ابجی کوچیکه همینجور بزرگ و بزرگتر می شد ... ماام هی غیرتی می شدیم و دست به سیبیلامون می کشیدیم ... قبل از اون واسه دخترخاله ها غیرتی می شدیما ، ولی خب ادم وقتی ابجی دار می شه مسئولیتش سنگینتره! وای به حال کسی که از ابجیه ما خوشش می اومد و می خواست بیاد خواستگاریش ... خونمون به هم می ریخت! خلاصه ما شدیم یه داااااااش واقعی ! هی می گفتیم ابجی چادرتو بکش جلو ... ابجی برو تو ... ابجی ...( الان کوجایی ابجی؟ خوبیت نره دختر ...) امروز اخه ...امروز اصلا هرجا دلت می خواد برو ! راستی مامان جان منم به شما تبریک می گم واقعا !امروز دوباره مامان شدی ... لوطی تر شدی امروز ! اخه ابجی کوچیکه می دونی چیه؟ مامانم گفت یه جوری مستیقیم بهت تبریک بگم ! حالا ایشالله امروز می بینیش! فائزه یه جوری غیرمستقیم بهش بگو که تولدتو از طرف من تبریک بگه! (اصلا فکرشم نمی کردم انقد پیچیده بشه)

تو یه همچین روزی بود ، اره! قشنگ یادمه ! که ابجی کوچیکه ی ما بلاخره پا به جهان گذاشت !

خب ماام (من و مامان)به نوبه ی خودمون می خواستیم بگیم که همشیره ... ابجی کوچیکه ...

 تولدت مبارک! 

ایشالله ۱۰۰ ساله شی نه ۱۲۰ ساله شی ... کیک تولدشم عین خودش شیرینه! لی لی لی لی ...

(از طرف دونفر به نامهای مامان نگین و آق دااااااشت)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:39  توسط مینا  | 

پنجشنبه ششم تیر 1387
گاهی اوقات حس می کنم یه چیزی روی فرش راه می ره . با گوشه ی چشم دنبالش می کنم و تا سرم رو برمی گردونم می بینم چیزی نیست . هیچی. ااا ... مگه می شه؟ یه بارچیزی نیست ... دو بار چیزی نیست...اخه چند بار می خواد چیزی نباشه؟ پس این سوسکه ... یادر واقع جونوره کی می خواد رو فرش ظاهر بشه؟ تا کی می خواد ما رو سر کار بذاره؟ مادر نزاییده بخواد ما رو سر کار بذاره اونوقت این سوسکه که یه ذره قد داره ها ... استغفرالله! سوسکه اخه فقط خودش نیست که . گاهی اوقات دوستاشم می فرسته شبا ... اره همون شبایی رو می گم که احساس می کنم یه چیزی تو جونمه ! ولی کو؟ این یکیم شاید بازم زائیده ی ذهن منه. منی که دیگه می دونم احساس راه رفتن یه جونور روی بدنم فقط و فقط یه احساس خیالیه. جونورای خیالی زیادن . جونورایی که وجود ندارن ولی تو هر جا که بری وجودشونو احساس می کنی . البته جونور داریم تا جونورا! یه نوع داریم گلاب به روتون از توالت در میاد . بگو خب . یه نوع داریم از سقف اویزون میشه . بازم بگو خب .یه نوع داریم هم خره هم خاکیه. یه نوع داریم خزندس یه نوع داریم پرندس یه نوعش ابشش داره ... خب بلاخره ما الکی که دو سال پشت نیمکت ننشستیم! تازه سال اولم اونموقع که اندازه ی فنجون بودیمم زیست می خوندیم ! اصلا بحث حشرات بحث گسترده ایه که در اینجا نمی گنجه! چه برسه به حشرات خیالی که از هویت و موجودیتشون بی خبریم ! راستی یادته مارمولک خان؟ یادته اونروزی که رو درخت بودی و بی هوا دستم رفت روی پوست سبزت و تو نمی دونم جیغ کشیدی یا نکشیدی ... اینو گفتم که از یه دوست قدیمی یاد کنم که سالهاست شاید مرده . چون احتمالا یه مارمولک که بیشتر از چند ماه یا چند سال که عمر نمی کنه. حیف! یا شایدم تموم این نشونه ها از طرف هزار پایی باشه که نه نیش داشت نه دندون نه ... فقط تنها گناهش این بود که راهشو تو زندگی اشتباه انتخاب کرده بود . شاید اون هزارپا اونقدر رو من تاثیر گذاشته باشه که من هر روز وقت و بی وقت منتظر اومدنشم. شاید تمام اینا به خاطر یه موش باشه که یه روزی تو گاز گیر کرد و نمی دونم عاقبتش چی شد .

شاید اون جونورناشناسم حق داره که هیچ وقت خودشو نشون نده .

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 19:2  توسط مینا  | 

شنبه یکم تیر 1387
تک و تنها وسط کوچه ی تنگ ایستاده بودم و به برآمدگی های دیوار نگاه می کردم .به لوله های گاز متعددی که روی دیوار کنار در هر خانه وجود داشت و به چراغانی هایی که از همه ی انها بالاتر روی دیوار و توی هوا می درخشیدند. و شایددیگر هیچ چیز مهمتری برای من وجود نداشت . مهمترین چیز ها برای من از دست رفته بودند و دیگر چیزی برای از دست دادن وجود نداشت . دیگر "مهم" معنا نداشت . حالا بی اهمیت ترین چیز ها فرصتی یافته بودند برای نشان دادن ارزش خود. من اعتراضی نداشتم . هیچ اعتراضی.اصلا چرا باید اعتراض می کردم؟ به چی باید اعتراض می کردم؟به این که تو داشتی عروسی می کردی؟! خوب ... باید عروسی می کردی! شاید هیچ کس فکرش را نمی کرد که یک دختر بچه مثل همه ی دختر بجه های دیگر چرا باید بیرون بایستد . خوب می گفتند شاید رفته بیرون هوا بخوره . شایدم حوصلش سر رفته . آره! هم رفته بودم بیرون هوا بخورم ،هم حوصلم سر رفته بود . خوب این همه ادم که بیرون ایستاده اند،این همه بچه . منم یکی از انها. اصلا من هم یکی از بچه های همسایه ی خانه ی پدری ات که چندین سال است که انها را ندیده ای. انها هم عروسی تو دعوتند . ولی امده اند بیرون به دلیل گرگم به هوا بازی .صدای شلوغی : دست و سوت. شادی. صدای عروسی می اید:من با تو خوشم تو خوشی با دل من... از دست من و تو غصه ها خسته می شن ... کوچه پر است از ماشین های پارک شده و محله ی قدیمیتان چراغانی شده. خوب عروسی توست. گرچه من هیچ وقت نفهمیدم تو چطور عروسی کردی، ولی وقتی امدی عروسی کرده بودی. این عروسی توست که من برای اولین بار در ان حضور دارم... عروسی که هیچ وقت در ان حضور نداشته ام. نگاهم را به زمین می دوزم ... به اسفالت کوچه و به سایه ی روی زمین . سایه ی خودم. هوای بیرون بهتر است ، بیرون بودن بهتر است ! شاید چون هیچ وقت نمی توانم تصور کنم که ان تو چطوری است. مثل همه ی عروسی ها . چقدر خوشحالم که عروسی می کنی! مثل همیشه. اصلا تو از اول زندگیت عروسی کرده بودی . باز هم داستان همان است که همیشه بود ...تویی که عروسی کرده ای و چقدر خوب است که تو همانی هستی که همیشه بودی !

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:55  توسط مینا  |