هربار که نگاهت به زمین می افتاد
می خواستم به تو بگویم
هر بار که به نقطه ای چشم می دوختی
هربار که بر می گشتم ببینم به کجا چشم دوخته ای
من می خواستم به تو بگویم
آری تنها به "ت___و"
می خواستم آن حس مخوف را به تو بگویم
هربار که فکر می کردم باید بگویم
وشاید بدانی که من شب و روز به چه فکر می کردم
به اینکه باید به تو بگویم
و فکر می کردم روزی به تو می گویم
و هر چه فکر می کردم نشد
و من اصلا فکر نمی کردم که نشود
من فقط فکر می کردم که "باید به تو بگویم "
هربار می خواستم بگویم
باورت می شود که هر بار ...
اما هربار نگفتم
حالا که نیستی
حالا که نگفته ام
می خواهم اعتراف کنم:
چه حس مخوف مقدسی
و باز هم روز و شب با خودم فکر می کنم
اگر می گفتم
اگر بودی ...
و در آخر تمام فکر کردن هایم
این حس مخوف مقدس تر می شود ...
