تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مرا با نام کوچکم صدا بزن
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
می خواستم به تو بگویم

 هربار که نگاهت به زمین می افتاد

 می خواستم به تو بگویم

 هر بار که به نقطه ای چشم می دوختی

 هربار که بر می گشتم ببینم به کجا چشم دوخته ای

من می خواستم به تو بگویم

 آری تنها به "ت___و"

 می خواستم آن حس مخوف را به تو بگویم

هربار که فکر می کردم باید بگویم

 وشاید بدانی که من شب و روز به چه فکر می کردم

به اینکه باید به تو بگویم

 و فکر می کردم روزی به تو می گویم

 و هر چه فکر می کردم نشد

 و من اصلا فکر نمی کردم که نشود

من فقط فکر می کردم که "باید به تو بگویم "

 هربار می خواستم بگویم

 باورت می شود که هر بار ...

 اما هربار نگفتم

 حالا که نیستی

حالا که نگفته ام

 می خواهم اعتراف کنم:

 چه حس مخوف مقدسی

 و باز هم روز و شب با خودم فکر می کنم

اگر می گفتم

 اگر بودی ...

 و در آخر تمام فکر کردن هایم

 این حس مخوف مقدس تر می شود ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:25  توسط مینا  | 

یکشنبه چهاردهم تیر 1388
از من چه کاری ساخته است

به من بگو

وقتی که این بار آغاز من از رفتن شروع می شود

بگو

برای این که حس نکنم

رفتنت را

و نگذار در صداها غرق شوم

در گریه ها

در استیصال

در دوراهی میان ماندن و رفتن

در سرگیجه ای بی پایان

چشمهایت را ببند

تا به حال این همه جمعیت را یکجا دیده ای؟

چشمهایت را ببند

تا چشم های دیگران را نبینی

تا نبینی

توازی همیشگی ات را

با خط افق

تو بی صدا ترین آدم این جمعیتی

تو ...

از تو چه کاری ساخته است

مرا ببخش

چرا از تو می پرسم

وقتی تو راتوان انجام کاری نیست

و آخرین کاری که در زندگی ات انجام داده ای

هنوز ادامه دارد

حالا  که همه را به قضاوت واداشته ای

به فکر کردن

به اینکه

"ناگهان چقدر زود دیر می شود"

تو بی عنوان ترین حادثه را رقم زده ای

با سرعت نور

وبا سرعتی نه معادل سرعت این دنیا

به سوی معبودت باز می گردی

و تا بحال نفس هیچیک از کارهای تو

برای من اینقدر واضح و مبرهن نبوده است

...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:7  توسط مینا  | 

چهارشنبه سوم تیر 1388
گر در سرت هوای وصال است حافظا

                                                   باید که خاک درگه اهل هنر شوی

فکرشو نمیکردم ... اما رسید ! فکرشو نمیکردم اما شب و روز منو به خودش مشغول کرده بود . فکر نمیکردم این بازی جدی جدی باشه . حالا آخربازیه ... و من دارم به تمام این شوخیها که بی هوا جدی شدن ایمان میارم ... به کارت ورود به جلسه ! انگار وجود خارجی داره! بلاخره درسایی که دوست داشتمو خوندم ! مطالبی که همیشه منو به خودش جذب میکرد . یه چشمه شو توی کتابا پیدا کردم و منو همینطور به دنبال خودش کشوند ... روزا ، شبا ، و هر لحظه ای که می گذشت ... و من به قدرتش به شگفت انگیزیش ایمان میووردم  ... من فقط گوشه ای از اون رو درک میکردم اما برای اولین بار احساس میکردم لذت درس خوندن و حفظ کردن رو . حفظشون می کردم چون مغزم ، ذهنم بهشون نیاز داشت . می خوندم چون با خوندنش احساس تعالی می کردم . تست می زدم چون فکر می کردم با هر تست روحم یه قدم بالاتر می ره . با هر مطلبی که می خوندم احساس می کردم دینم رو به این همه نعمت و زیبایی ادا می کنم .  احساس می کردم به آگاهیم ، به بیناییم ، به شنواییم افزوده میشه . تو تمام این مدت قدرت و تاثیرگذاریه این پدیده که بهش میگن "هنر" رو احساس می کردم . احساسی که همه ی انسانها بهش نیاز دارن ، همه ی انسانها تو وجودشون دارن . نمیدونم با این کتابا و جزوه ها که فقط گوشه ای از اون رو درخودشون دارن تا چه حد حقیقتش رو درک کردم ، اما از یه سال خودم راضیم . هرچند زیاد تنبلی کردم ، کوتاهی کردم ، وقت رو طلا ندونستم ، فرصت هم نشینی با دوست رو غنیمت نشمردم ...منی که "در انتظار گودو " ایستاده بودم ، گودویی که این بار سر قرار آمد ...

عنوان نام نمایشنامه ای از ساموئل بکت

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:42  توسط مینا  |