و سلام کردن تو تا بعد از ظهر طول می کشد
و وقتی تو را می بینم یادخودم می افتم
و تو هم با دیدن من،
شاید یاد خودت می افتی
و شاید من تو نیستم
تو هم من نیستی
با اینکه ما یکی هستیم،
ولی تو کس دیگری هستی
نمی دانم چه کسی هستی
گذشته های دور من
و شاید حالای من
وقتی معصومانه به من نگاه می کنی
یادم می افتد که تو نمی توانی حرف بزنی
و تمام این مدت من بوده ام
که تو می شدم
و به جایت حرف می زدم
و من دیگر خودم نبودم
و این تو بودی که حالا حرف می زدی
و برای همه دست تکان می دادی
و سلام می دادی
و از جنگل می گفتی
از تمام کسانی که نمی شناختمشان
و یک روز به زندگی ام امدند
با زبان خودم
با فکر خودم
ولی من در ارزوی دیدن آنها ام
و در ارزوی حرف زدن تو
و ضربان قلبت
و اینکه واقعی شوی
یک خرس واقعی
و باز هم از جنگل بگویی
و مرا به ان جنگلی ببری
که خارج از نقشه ی جغرافیایی ست ...
