تا قبل از اون ما همش تو خونه تنها بودیم(من درواقع،یک نفر) ...بچه ی یکی یه دونه بودیمو خل دیوونه ... مامانینا می رفتن سر کار و ماام که همش تو کوچه بودیم و در حال بازیای خطرناک ... مثلا می رفتیم تو کوچه تمرین لوطی گری میدیدیم ... یا شوتبال بازی می کردیم ... یاام با بچه های محل دعوا می کردیم ... خلاصه همش در حال فعالیت بودیم و یه لحظه ام سر جامون بند نمی شدیم ...اون روزا خبری از یه همشیره یا داااش کوچیکه نبود که با خودمون ببریمش تو کوچه و یه ذره خودمون بشینیم ! تا اینکه یه روز از کوچه اومدیم تو خونه و دیدیم همه ی خاله ها هستن ... دخترخاله ها ،پسر خاله ها...همه! خان عمو ام با عیال و بچه هاش بود! خان داییم بود اخه! ماام مات و مبهوت وایساده بودیم که ببینیم چه خبره! بعد یه هو مامان اومد جلو و گفت : پسر گلم خواهر دار شدی ... ببین ابجیتو ... اره ابجی کوچیکمون بود ... اشتباه نمی کردیم ... ابجی کوچیکه همینجور بزرگ و بزرگتر می شد ... ماام هی غیرتی می شدیم و دست به سیبیلامون می کشیدیم ... قبل از اون واسه دخترخاله ها غیرتی می شدیما ، ولی خب ادم وقتی ابجی دار می شه مسئولیتش سنگینتره! وای به حال کسی که از ابجیه ما خوشش می اومد و می خواست بیاد خواستگاریش ... خونمون به هم می ریخت! خلاصه ما شدیم یه داااااااش واقعی ! هی می گفتیم ابجی چادرتو بکش جلو ... ابجی برو تو ... ابجی ...( الان کوجایی ابجی؟ خوبیت نره دختر ...) امروز اخه ...امروز اصلا هرجا دلت می خواد برو ! راستی مامان جان منم به شما تبریک می گم واقعا !امروز دوباره مامان شدی ... لوطی تر شدی امروز ! اخه ابجی کوچیکه می دونی چیه؟ مامانم گفت یه جوری مستیقیم بهت تبریک بگم ! حالا ایشالله امروز می بینیش! فائزه یه جوری غیرمستقیم بهش بگو که تولدتو از طرف من تبریک بگه! (اصلا فکرشم نمی کردم انقد پیچیده بشه)
تو یه همچین روزی بود ، اره! قشنگ یادمه ! که ابجی کوچیکه ی ما بلاخره پا به جهان گذاشت !
خب ماام (من و مامان)به نوبه ی خودمون می خواستیم بگیم که همشیره ... ابجی کوچیکه ...
تولدت مبارک!
ایشالله ۱۰۰ ساله شی نه ۱۲۰ ساله شی ... کیک تولدشم عین خودش شیرینه! لی لی لی لی ...
(از طرف دونفر به نامهای مامان نگین
و آق دااااااشت)
