تبليغاتX
"http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-transitional.dtd"> مرا با نام کوچکم صدا بزن
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387
تولد ها میان و میرن ... ادما بزرگ میشن ... روزا شب می شن ... چراغ قرمزا سبز میشن ... خیابونا خلوت میشن ... شلوغیا سکوت میشن ! 

یکی بود یکی نبود

غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود

اون یکی که نبود

بلاخره به دنیا اومد

بلاخره پا توی جمع ما ادما گذاشت

از یه دنیای دیگه اومده

همه دورش جمع شدن

دیروز براش اسم گذاشتن

حالا اگه بگی "نگین" فقط یه نفر تو خونه ی ما برمیگرده! (اااا ... ننه چه کسی بود صدا زد نگین؟)

اون یه ادمه

و این خیلی هیجان انگیزه!

به دنیا اومدن یه ادم ،

هیجان انگیز ترین اتفاق تو دنیاس ...

...

حالا ۱۸ سال و یک روز از اون روز می گذره

و یکی که نبوده

حالا ۱۸ ساله که هست

و ادم از خوشحالی می خواد یه چیزایی بگه...

بخصوص اگه اون ادم

با اومدنش ما رو مزین کرده باشه

اگه اون ادم ...

همین مامان نگین خودمون باشه !

مادر !

نگین!

د ننه اخه ...

ننه ما چاکریم ...

تولدت مبااااااااارک!

این یه روز ، چقدر زود گذشت ...

این یه روز که از کنار تولدت عبور کردیم!

 اااااا ... انگار همین دیروز بود که ۲۱ مهربودا!

ننه چقدر بزرگ شدی!

حالا قدت به بالای یخچال می رسه!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:26  توسط مینا  |