باید که خاک درگه اهل هنر شوی
فکرشو نمیکردم ... اما رسید ! فکرشو نمیکردم اما شب و روز منو به خودش مشغول کرده بود . فکر نمیکردم این بازی جدی جدی باشه . حالا آخربازیه ... و من دارم به تمام این شوخیها که بی هوا جدی شدن ایمان میارم ... به کارت ورود به جلسه ! انگار وجود خارجی داره! بلاخره درسایی که دوست داشتمو خوندم ! مطالبی که همیشه منو به خودش جذب میکرد . یه چشمه شو توی کتابا پیدا کردم و منو همینطور به دنبال خودش کشوند ... روزا ، شبا ، و هر لحظه ای که می گذشت ... و من به قدرتش به شگفت انگیزیش ایمان میووردم ... من فقط گوشه ای از اون رو درک میکردم اما برای اولین بار احساس میکردم لذت درس خوندن و حفظ کردن رو . حفظشون می کردم چون مغزم ، ذهنم بهشون نیاز داشت . می خوندم چون با خوندنش احساس تعالی می کردم . تست می زدم چون فکر می کردم با هر تست روحم یه قدم بالاتر می ره . با هر مطلبی که می خوندم احساس می کردم دینم رو به این همه نعمت و زیبایی ادا می کنم . احساس می کردم به آگاهیم ، به بیناییم ، به شنواییم افزوده میشه . تو تمام این مدت قدرت و تاثیرگذاریه این پدیده که بهش میگن "هنر" رو احساس می کردم . احساسی که همه ی انسانها بهش نیاز دارن ، همه ی انسانها تو وجودشون دارن . نمیدونم با این کتابا و جزوه ها که فقط گوشه ای از اون رو درخودشون دارن تا چه حد حقیقتش رو درک کردم ، اما از یه سال خودم راضیم . هرچند زیاد تنبلی کردم ، کوتاهی کردم ، وقت رو طلا ندونستم ، فرصت هم نشینی با دوست رو غنیمت نشمردم ...منی که "در انتظار گودو " ایستاده بودم ، گودویی که این بار سر قرار آمد ...
عنوان نام نمایشنامه ای از ساموئل بکت
